تبليغاتX
قلم عشق

قلم عشق

عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که دریا بودنش را به آفتاب بخشید...

با تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

غصم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

روزی...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط ونوس 

ای...

 

اي اميد نا اميديهايم.وقتي تو قدم به کاشانه قلبم نهادي،ويرانه اين قلب شکسته

را اميدي تازه بخشيدي.وقتي طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد،روزهاي خاکستري

و شبهاي تاريک و خموش زندگي و لحظه هاي تلخ عمرم را از ياد بردم.وقتي

چشمهايت که به وسعت دريا و پاکي و زلالي آب بود، به من دوختيو لبهاي زيبايت

برايم سخن گفت و زندگيم رنگ تازه به خود گرفت.و تازه توانستم اميد را به گونه اي

شاعرانه معنا کنم و مفهوم واقعي اميد را بفهمم. تو اي پرنده کوچک و عزيز قلبم

زندگي در کنار تو روياي با تو بودن برايم زيباست.

با يادت در جاده عشق قدم برداشتم و با خاطراتت روزگار گذراندم.

در جاده عشق حرف از عشق بود و من به ياد تو افتادم.همه ميگفتند عشق بايد

در قلب باشد و من به ياد تو قلبم تپيد.

من هميشه به ياد تو خواهم بود تو که مثل هيچکس نيستي.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط ونوس  | 

ای...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

قمار عشق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

اگه...

اگه مي تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم ، اشک مي شدم . چون تو چشمات متولد مي شدم ، رو گونه هات زندگي مي کردم ، رو لبات مي مردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

اشکها...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

شانه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط ونوس  | 

با...

با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.با تو که بودم می توانستم

خواب پرندگان را تعبیر کنم.و با شاخه های درختان حرف بزنم.یادت هست؟

نمی دانم تا به حال چند بار به دنیا آمده ام .نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای

.یادت هست؟ می خواستم با بهار برایت خانه ای بسازم ،کنار رودخانه ای

که از ماه سر چشمه می گرفت.می خواستم با تو چراغی برای شبهای

بی کسی اطلسی ها روشن کنم . می خوستم با تو از پلکانی بالا بروم که

به خدا می رسید. یادت هست؟ با تو که بودم همه حرفهایم جوان بودند و

همه ترانه هایم بوی عشق می دادند.و من هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.

من و تو همسایه خوشبختی بودیم. یادت هست؟ اما من و تو ساکن مهمانخانه

پاییز بودیم و نمی دانستیم . ساعتهایمان را گم کرده بودیم و یادمان رفته بود

که غروب در راه است.غروب امد و حتی نگذاشت که برای اخرین بار به

گلدانهایمان اب بدهیم. ختی نگذاشت شعری را که نوشته بودیم

دوباره بخوانیم. یادت هست؟ هوای همه آیینه ها بارانی بود و من و تو

بدون چترمنتظر آمدن زنبق ها بودیم. با تو که بودم بهانه ای برای شعر

گفتن نمی خواستم. وقتی تو بودی تمام سلولهایم شاعر بودند. با تو که

بودم دستهایم به مهتاب ختم می شد و گلویم به آوازهایی که هزار خورشید

را درخود نهان داشتند.یادت هست؟.مگذار بی تو هستی ام پرپر شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

اگه...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

این...

اين روزها درختان نيز گريانند،

مانند چشمهاي من.

شايد آنها هم منتظر كسي باشند،

مانند من.

يا آنكه از دوري يار خود غمناك اند،

مانند من.

من لحظات را مي گذرانم.بي تو، ولي با ياد تو.

تو هميشه در كنارم هستي.

وقتي بيمارم، دستهاي كوچكت مرا نوازش مي دهد.

وقتي كه در درياي طوفاني دلم، سوار بر كشتي اشك هستم تو در كنارم

هستي و تنهايم نمي گذاري.

وقتي كه دلتنگت هستم، با خنده هاي قشنگت، آرامش را بر دلم مي نشاني.

وقتي كه شراره هاي غم همچون تيرهاي سهمگين قلب مرا نشانه مي

روند،اين ترنم هاي زيباي صدايت هستند كه براي قلبم سپري محكم و نفوذ

ناپذير مي سازند.

اي تمام هستي من،

دستانم را به سويت گشوده ام، تا دستان كوچكت را در دستانم قرار دهي،

ومن با بوييدن دستهاي معطر و خشبوي تو جان تازه اي گيرم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

چگونه...

 چگونه مي توانم ننويسم خاطرات بودن هاي نبودنم با تو را.

چگونه مي توانم فراموش كنم لحظه هاي تنهايي و غربت شبانه ام را.

چگونه مي توانم از ياد ببرم ترنم هاي قشنگ صدايت را.

آه، هرگز قادر نخواهم بود بي ياد تو لحظه اي را سر كنم.

هرچند مرا از خاطراتت بيرون رانده اي،

هرچند كه مرا به جاده هاي فراموشي سپرده اي،

اما اشكهاي من هميشه چشم به راهت هستند،اي بهترين آرزوي من.

آري، هنگامي كه غبار انتظار ديدارت براي هميشه بر قلب شكسته ام نشست و هنگامي كه

برگهاي تكرار زندگي ام

ورق مي خورد،

هميشه و هر لحظه به ياد تو بوده ام.

در همه ناله ها و فريادهايم تمناي حضور تو موج مي زند.

فرشته آرزو هاي من،

چگونه دوست داشتنت را فراموش كنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

ای...

 اي اميد نا اميديهايم.وقتي تو قدم به کاشانه قلبم نهادي،ويرانه اين قلب

شکسته را اميدي تازه بخشيدي.وقتي طنين صدايت کاشانه قلبم را پر

کرد،روزهاي خاکستري و شبهاي تاريک و خموش زندگي و لحظه هاي

تلخ عمرم را از ياد بردم.وقتي چشمهايت که به وسعت دريا و پاکي و

زلالي آب بود، به من دوختيو لبهاي زيبايت برايم سخن گفت و زندگيم

رنگ تازه به خود گرفت.و تازه توانستم اميد را به گونه ايشاعرانه معنا

کنم و مفهوم واقعي اميد را بفهمم. تو اي پرنده کوچک و عزيز قلبم

زندگي در کنار تو روياي با تو بودن برايم زيباست.

با يادت در جاده عشق قدم برداشتم و با خاطراتت روزگار گذراندم.

در جاده عشق حرف از عشق بود و من به ياد تو افتادم.همه ميگفتند

عشق بايد در قلب باشد و من به ياد تو قلبم تپيد.

من هميشه به ياد تو خواهم بود تو که مثل هيچکس نيستي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

بهش...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

با...

 

با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.با تو که بودم می توانستم

خواب پرندگان را تعبیر کنم.و با شاخه های درختان حرف بزنم.یادت هست؟

نمی دانم تا به حال چند بار به دنیا آمده ام .نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای

.یادت هست؟ می خواستم با بهار برایت خانه ای بسازم ،کنار رودخانه ای

که از ماه سر چشمه می گرفت.می خواستم با تو چراغی برای شبهای

با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.با تو که بودم می توانستم

خواب پرندگان را تعبیر کنم.و با شاخه های درختان حرف بزنم.یادت هست؟

نمی دانم تا به حال چند بار به دنیا آمده ام .نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای

.یادت هست؟ می خواستم با بهار برایت خانه ای بسازم ،کنار رودخانه ای

که از ماه سر چشمه می گرفت.می خواستم با تو چراغی برای شبهای

بی کسی اطلسی ها روشن کنم . می خوستم با تو از پلکانی بالا بروم که

به خدا می رسید. یادت هست؟ با تو که بودم همه حرفهایم جوان بودند و

همه ترانه هایم بوی عشق می دادند.و من هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.

من و تو همسایه خوشبختی بودیم. یادت هست؟ اما من و تو ساکن مهمانخانه

پاییز بودیم و نمی دانستیم . ساعتهایمان را گم کرده بودیم و یادمان رفته بود

که غروب در راه است.غروب امد و حتی نگذاشت که برای اخرین بار به

گلدانهایمان اب بدهیم. ختی نگذاشت شعری را که نوشته بودیم

دوباره بخوانیم. یادت هست؟ هوای همه آیینه ها بارانی بود و من و تو

بدون چترمنتظر آمدن زنبق ها بودیم. با تو که بودم بهانه ای برای شعر

گفتن نمی خواستم. وقتی تو بودی تمام سلولهایم شاعر بودند. با تو که

بودم دستهایم به مهتاب ختم می شد و گلویم به آوازهایی که هزار خورشید

را درخود نهان داشتند.یادت هست؟.مگذار بی تو هستی ام پرپر شود.

بی کسی اطلسی ها روشن کنم . می خوستم با تو از پلکانی بالا بروم که

به خدا می رسید. یادت هست؟ با تو که بودم همه حرفهایم جوان بودند و

همه ترانه هایم بوی عشق می دادند.و من هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.

من و تو همسایه خوشبختی بودیم. یادت هست؟ اما من و تو ساکن مهمانخانه

پاییز بودیم و نمی دانستیم . ساعتهایمان را گم کرده بودیم و یادمان رفته بود

که غروب در راه است.غروب امد و حتی نگذاشت که برای اخرین بار به

گلدانهایمان اب بدهیم. ختی نگذاشت شعری را که نوشته بودیم

دوباره بخوانیم. یادت هست؟ هوای همه آیینه ها بارانی بود و من و تو

بدون چترمنتظر آمدن زنبق ها بودیم. با تو که بودم بهانه ای برای شعر

گفتن نمی خواستم. وقتی تو بودی تمام سلولهایم شاعر بودند. با تو که

بودم دستهایم به مهتاب ختم می شد و گلویم به آوازهایی که هزار خورشید

را درخود نهان داشتند.یادت هست؟.مگذار بی تو هستی ام پرپر شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

به...

 

به او بگوييد كه چه بي صبرانه روزها را درآرزوي ديدنش سپري ميكنم و چه نا اميدانه يكي يكي آرزوهايم

را بايگاني ميكنم گمشده ام را بيابيد و به او بگوييد كه چگونه با درد ميجنگم و چگونه در سكوت عاشقانه

ترين سلام ها را به پيشواز ميروم تا مگر از راه برسد... گمشده ام را بيابيد


آنقدر مرده ام که هيچ چيز نمي تواند مردنم را ثابت کند و آنقدر از اين دنيا سيرم که روز مر گم را جشن

مي گيرم و اگر اين دنيا رو دوست مي داشتم رو تولدم نمي گريستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

بگذار...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

سعی...

 سعي کن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمده اي و تنها مي ميري بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني چون آنقدر عظيم است که تو را در زندگي نابود مي کند اما اگر عاشق شدي... فقط يک نفر را دوست بدار بخند،گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

زندگی...

 

زندگی کردن و زنده بودن در این دنیا را تحمیلی بر خود میدانم.

زندگی در این دنیا حکمی است که خداوند به پرونده من عاشق گناهکار زده است و مدت آن نیز مشخص نیست.

مدت زندگی کردن من در این دنیا یا در این زندان بستگی به عاشق بودنم دارد.

اگر عاشق باشم اگر مجنون باشم اگر فرهاد باشم حکمم این است که تا آخر عمر در این دنیا زندگی کنم و نتوانم به پیش معشوق واقعی بروم.

من عاشقم من یک زندانی هستم و گناهم نیز عاشق تو بودن است و تا زمانی که عاشق تو باشم باید در این دنیا زندگی کنم و غم دوری تو از معشوق واقعی را تحمل کنم.

دلم میخواهد با تو به آن دنیای جاوید که وعده گاه عاشقان است پر بکشم و در آسمانش با تو همانند دو کبوتر عاشق پرواز کنیم.

بدون تو دنیای جاوید برایم قشنگی ندارد و قشنگی دنیا جاوید را در تو میبینم و عشق تو رت مجوز ورود به بهشت جاوید خداوند میدانم.

پس میگویم عاشقت هستم و دوستت دارم و عشقت را میخواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

خنده...

خنده ات رو به همه بده، ولي لبخندت را به يه نفر، عشقت را به همه بده،ولي وجودت را به يه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولي خودت عاشق يه نفر باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

کاش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

دوست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

به...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

غم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

می گویند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

کسی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط ونوس  |